سعدي شيرازي

شعرحافظ

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها     که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید    ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم    جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید    که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل    کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر    نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ    متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

برترى زور علم بر زور تن


كشتى گيرى در فن كشتى گيرى قهرمان قهرمانان كشتى بود و سيصد و شصت رمز پيروزى در كشتى بر حريف را مى دانست و هر روز با بكار بردن يكى از آن رموز، كشتى مى گرفت . او به يكى از جوانان علاقمند بود، و سيصد و پنجاه و نه رمز پيروزى در كشتى گيرى را به او ياد داد، ولى يك رمز را به او نياموخت و در آموختن آن به او، امروز و فردا كرد.

جوان دست پرورده استاد، به خاطر جوانى و زور بازو، در فن كشتى گيرى سرآمد كشتى گيران شد، حتى يك روز در حضور پادشاه آن روزگار ادعا كرد: ((من از استاد، توانمندترم ، برترى استاد بر من از روى بزرگى و حق تربيتى است كه بر من دارد، و گرنه از نظر نيرو از او كمتر نيستم و در فن كشتى گيرى با او برابرم .))
اين سخن بر پادشاه ، گران آمد (كه شاگردى ادعاى هماوردى با استادش ‍ مى كند). به او فرمان داد تا در ميدان وسيع با استادش كشتى بگيرند.
اركان دولت و اعيان و شخصيتها و ساير تماشاچيان حاضر شدند. شاگرد و استاد به كشتى پرداختند. شاگرد جوان مانند پيل مست بر سر استاد فرود آمد و آسيبى سخت به او زد كه اگر بر كوه استوار مى زد آن را ريشه كن مى كرد.
استاد ديد آن جوان از نظر نيرو بر او برترى دارد، همان رمزى را كه به شاگردش نياموخته بود، بكار برد و آن چنان بر شاگرد چيره گشت كه او را از زمين جدا كرد و بر بالاى سرش برد و بر زمين فرو كوفت ، و جوان نتوانست اين ضربه فنى را از خود دفع كند.
فرياد شور و شوق از طرفداران استاد برخاست . شاه دستور داد جايزه كلانى به استاد دادند و شاگرد را مورد سرزنش قرار داد كه : چرا با استاد پرورده خود ادعاى رقابت كردى و سپس نتوانستى از عهده آن برآيى ؟!
شاگرد گفت :
((اى شاه ! استاد در ميدان كشتى ، به خاطر زورمندى بر من چيره نشد، بلكه او به خاطر علم و رمزى كه آن را به من نياموخته بود و در همه عمر آن را از من دريغ داشت ، بر من چيره شد. (او با زور علم بر من غالب گرديد نه با زور تن .)
پادشاه گفت : به خاطر همين ، هوشمندان زيرك گفته اند:
((دوست را چندان قوت نده كه اگر دشمنى كند، توانايى آن را داشته باشد، آيا نشنيده اى سخن آن استادى را كه شاگرد دست پروده اش ، جفا و بى مهرى ديد، به او گفت :

يا وفا خود نبود در عالم

 

يا مگر كس در اين زمانه نكرد

 

كس نياموخت علم تير از من

 

كه مرا عاقبت نشانه نكرد

(سعدی شیرازی)

فرزاد کمانگر

فرزاد کمانگر دبیر هنرستان کار و دانش شهرستان کامیاران در جنوب استان کردستان، عضو انجمن صنفی فرهنگیان و انجمن زیست محیطی ئاسک (آهو) که در اردیبهشت ۱۳۸۹ اعدام شد.

شب، شعر و شکنجه؛ نامه‌ای از فرزاد کمانگر:«چقدر می‌لرزیدم…نه به خاطر درد ضربات و مشت و لگد، ترسم از پایمال شدن ارزشهای انسانی بود در سرزمینی که منشور اخلاق برای جهانیان می‌نویسد.چقدر وحشت برم میداشت… نه از درد شوک الکتریکی، از پزشکی که معاینه‌ام می‌کرد و با نوک خودکارش بر سرم می‌کوبید که خفه شو.. خفه شو.. آنهم در حالی که قرنها از سوگندنامه بقراط گذشته بود.                                                                                                                           با صدای شلاقشان که آن را ذوالفقار می‌نامیدند به گوشه‌ای دیگر از دنیا می‌رفتم آنجا که دغدغه فکری انسانهایش نجات سوسمارهای آفریقا و مارهای استرالیا است، آنجا که حتی به فکر مارمولکهای فلان جهنم دره در ناکجا آباد دنیا هستند. اما این جا … این جا .. وای … وای.»


شیعری ماموستا شه ریف

دایه  گیان  بگری  له سه ر  خاکم  که وا  شینم  ده وی

زور  بگریه  دایه  گیان  فرمیسکی  خوینینم  ده وی

من  گولی سه د  ئارزووی  ژینم  له خاکا خه و تووه 

خاکی مه یدانی خه بات  ره نگینی  خوینی من بووه

دامه نیشه  دایه  گیان  بو  هاتنی  من  چاوه ری

دلنیا به ‌‌‌ِ به سیه تی ِ بو  دنگی  درگا  مه گره  گوی

دایه گیان سویندم به فرمیسکی  گه ش و  ئیشی  دلت

دایه گیان سویندم  به  جه و رو  مه ینه تی  بی حاسلت 

من ده میکه جه رگی سوتاندووم  هه ناسه ی  سه ردی  گه ل 

دلپری کردووم خه می  ده سکورتی  و  ره نگ  زردی  گه ل

من کوری  کوردم  شه هیدی  ریی  خه باتم  دایه  گیان

کوتری  خوینین  په ری  باخی  ولاتم  دایه  گیان

هه ر  وه کوو  بیگانه یی  دلپر  له  ناکامی  و  گری

له م  هه موو  ده سته  نه بوو  ده ستی ِ که  بی و  ده ستم  گری

من  له شاری خوم  غه ریب  و  بو  هه موو  بیگانه  خوم

کوتری  کوژراوی  ریگای  لانه  خوم  ِ بی لانه  خوم

دایه  گیان  بگری  له سه ر  خاکم  که وا  شینم  ده وی

زور  بگریه  دایه  گیان  فرمیسکی  خوینینم  ده وی

دایه  گیان  ئه و  کیژه  وا  ئه تویس  به  بووکی  تو  ببیت

خوت  بده  پیشانی  جاری  با  به  بووکی  تو  ببیت

تا کوو  بتبینی  که  ره شپوشی  له  سه ر  تا  پاته وه

به لکوو  بروا  دلنیا  بی و   من  له بیره و  باته وه

دایه  گیان  بگری  له سه ر  خاکم  که وا  شینم  ده وی

زور  بگری  دایه  گیان  فرمیسکی  خوینینم  ده وی

                                            «شیعری ماموستا شه ریف»

سخنان مشاهیر



پیران اندیشمند به ریشه ها می پردازند نه به شاخه ها . حکیم ارد بزرگ



برای جلب علاقه، باید اظهار علاقه مندی کرد .دیل کارنگی



پرسیدم دوست بهتر است یا برادر ؟ گفت دوست برادری است که انسان مطابق میل خود انتخاب می کند . امیل فاگو



گردش نظام مالی آلوده ، شمشیر دشمنان مردم را تیز می کند . حکیم ارد بزرگ



از قضاوت کردن دست بکش تا آرامش را تجربه کنی. دیپاک چوپرا



عشق ماندگار هرگز بر جاذبه ی جسمانی میان شما و معشوق که همواره در حال تغییر است متکی نیست . باربارا دی آنجلیس



خداوند ما را برای خودش آفریده است پس قلبمان آرام نمی گیرد مگر وقتی که به او رو یمی آوریم. سنت آگوستین



ادب خویش را هیچ گاه فرو مگذار ، با وجود آنکه مورد ریشخند باشی . حکیم ارد بزرگ



کسی که از ابتدا نا بینا به دنیا آمده است معنی تاریکی را نمی فهمد زیرا هرگز روشنایی را تجربه نکرده است. خردمند بودایی



بگذار آبها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی. مولانا



بخشندگان فرمانروایان بی تاج و تخت میانه مردمند . حکیم ارد بزرگ



سعادت مثل پروانه ایست که روی برگهای گل به خواب رفته باشد . به مجرد اینکه نزدیکش بروی بالهای خود را باز کرده و در فضا پرواز می کند . آندره تواید



عمری را تلف کردم تا بفهمم فهمیدن همه چیز لازم نیست . رنه کوتی



من با عشق به تو تنها به میعادگاهم می آیم ، اما این من ، در ظلمت کیست کنار می آیم تا از او دوری کنم ، اما نمی توانم از او بگریزم ، او وجود کوچک خود من است ، آقا و سرور من . حیا و شرمندگی نمی شناسد و شرمنده ام که همراه با او به درگاه تو آمده ام . رابیندرانات تاگور



سکوت بهترین تحقیر است. برنارد شاو



ریشه آدم های سست بنیاد همانند درختان ریشه در مرداب ، لرزان است . حکیم ارد بزرگ



خود را فدا کنیم بهتر است تا دیگران را نابود کنیم. گاندی



یک خانواده خوشحال چیزی جز یک بهشت زود رس نیست. برنارد شاو



هر حرفی راز نیست ، اگر سخنی را راز می دانید آن را به کسی نگویید و اگر گفتید دیگر نگویید این را به کسی نگو ! چرا که خود شما توان نگهداری آن را نداشته اید چه برسد به شنونده سخن شما . حکیم ارد بزرگ



فرمانرویانی که گوش به فرمان مردم دارند در زندگی جز رامش و آوای نوش نخواهند شنید . حکیم فردوسی خردمند



اگر سخن چون نقره است، خاموشی چون زر پربهاست. لقمان



نگذاریم تقویم وساعت ، این حقیقت را یادمان ببرد که لحظه لحظه زندگی ، یک معجزه است و در پس آن ، حقیقتی . اج - جی - ولز



کوهستان را بنگر ، به تو می گوید نوک بلند و خیره ساز آن ، از پس دامنه ایی گسترده ، آسمان را به زانو درآورده است . حکیم ارد بزرگ



بیشتر مردم دعا نمی کنند فقط التماس می کنند. برنارد شاو



میان گام نخست و آرمان بازه ای نیست ، آنچه داریم اندازه نیروی کنونی ماست . حکیم ارد بزرگ

خاطرات یک نفراز اعضای سازمان چریک های فدایی خلق درمورد کاکه احمد

یک نفر از اعضای سازمان چریکهای فدایی خلق به نام {ع-ب}در زندان واحد 325 بند3، مدت 2سال ، با کاک احمد دیدار زیادی داشته است می گفت در واحد ما 160 نفر بو دند 20 نفرشان از افراد نامداری چو ن عباس امیر انتظام و بابک زهرایی بو دند بابک زهرایی از سران چریکهای فدایی و از بزرگترین تئوریسین های آ نها بو د پدر و پدر بزرگش روحانی بو دند. این شخص شیفته ی اخلاق والای کاکه احمد بود و این چنین نقل می کرد : (از کاک احمد با احمد مفتی زاده و حاج آقا یاد می کرد ): احمد مفتی زاده در زندان برای ما مثل آمپول مسکن بو د او منِ شرور رابه خودش جذب کرد من حریص و تشنه بودم خیلی سُراغش می رفتم ...

از بدترین ها تا بهترین ها همه دوستش می داشتند همه به او احترام می گذاشتند اُبهت خاصی داشت، قاتلی که در که خیابان مردم رابه رگبار بسته و 27 نفرآدم کشته بود ، وقتی ازکنا رسلول حاج آقا رد می شد از شرم سرش را پایین می انداخت، احمد مفتی زاده به عنوان یک انسان به او محبت می کرد امّا او از شرم نمی توانست در چشمان حاج آقا نگاه کند.


همه ی زندانی ها ی این بند دوست داشتند در راه با احمد مفتی زاده بر خورد کنند، سلام علیکی بکنند، با او دست بدهند، همین چند لحظه برای چند روزشان کافی بود که با آن زندگی کنند.


بابک زهرایی در حد عالی شطرنج بازی می کرد آماتور بود امّا مثل حرفه ای ها بازی می کرد، با هر کس بازی می کرد آنقدر مسلط بود تشخیص می داد طرف مقابلش چگو نه و با چه مهره ای حرکت می کند بجز احمد مفتی زاده تنها او حریفش بو د. افتخار بابک این بود بعد از چند ماه یکبار با حاج آقا بازی کند چندین ساعت طو ل می کشید، وقتی بازی می کردند همه ساکت و آرام دورشان حلقه می زدند، وقت نماز و غذا بازی را همینطور به حالت خودش رها می کردند بعداً دوباره ادامه می دادند.

بسیار تمیز و با لذت غذا می خورد ،اغلب آبگوشت بود آنهم آب و نخود او معمو لاً نخود را جدا می کرد آبش را تریت می کرد بعداً به نخود نمک زیادی می پاشید و میل می کرد . آخر چه کسی پس مانده ی غذا را می خورد همه دور می ریختند امّا حاج آقا پس مانده ی غذایش را دور نمی ریخت آنرا نگه می داشت بعداًمیل می کرد .


ساعت سه و چهار نصفه شب زمانی که همه خو ابیده بو دند آن زمانی که شیطان خوب بر آدمها مسلط است ،اراده ها ضعیف است برای برخاستن ،اگر شیر آبی چکه می کرد از خواب برمی خواست و آنرا می بست ، می فرمود حیف است نباید این نعمت هدر داده شود.


من آنو قت جوانی بودم چیزی نمی دانستم نه صحبتی نه سئوالی همه اش به حرکات و رفتار حاج آقا نگاه می کردم از خدایم بود کاری به من بسپارد .هرچند دوست داشتم در حقش فرزندی کنم ولی هیچ وقت اجازه نداد کاری برایش انجام دهم . چند بار وقتی به حمام می رفت من حو له اش را برایش می بردم نمی گذاشت کسی برایش کاری انجام دهد .هر وقت اصرار می کردیم می گفت : پسرم:هنوز پاهایم تو ان راه رفتن دارد پس باید خودم کارهایم را انجام دهم .


بابک زهرایی صمیمیت خاصی با حاج آقا داشت خیلی به او اعتماد داشت اگر مشکلی پیدا می کرد می رفت و با او مشورت می کرد . زمانی که امام خمینی به گو رباچوف نامه نوشت آنها از بابک زهرایی خواستند در باره ی آن نظر بدهد اگر می گفت قبو لش دارم گذشته اش را نفی کرده بوداگر هم رد می کرد خودش را در گیر کرده بو د با آقای مفتی زاده مشورت کرد او گفته بو د : صادقانه نظرت را بگو او هم گفته بو د: امام به نظر خودش کار خو بی کرده است ولی من مارکسیست هستم . هم سلولی های بابک اورا نجس می دانستند می گفتند:منکر خد ا است اگر چه با احمد مفتی زاده دو قطب مخالف بو دند امّا همدیگر را تحمل می کردند حاج آقا مثل دیگران او را نجس نمی دانست به او محبت می کرد.


مسئولان بند از او لومپن های جنو ب شهر بودند به نوایی رسیده بو دند طبق معمول هر روز سر شماری می کردند یک روز من دستم روی شانه ی دوستم بود گفت: کرخر گوساله جلو ی بابا یت هم اینطور می نشینی ؟!!! خیلی بد دهن بودند کسی را آدم حساب نمی کردند امّا از حاج آقا شرم می کردند در می زدند تا اجازه نمی داد وارد نمی شدند اگر هم جواب نمی داد معلو م بود در حال نماز است دیگر مزاحمش نمی شدند از دربان و نگهبان گرفته تا مسئو ل بند و شکنجه گران همه ازاحمد مفتی زاده شرم می کردند از قیافه و جسمش نمی ترسیدند از نگاه و معنویتش شرم میکردند.شکنجه گرانش نادم و پشیمان بو دند هر یک به بلایی گرفتار شدند حاج مهدی سر مین رفت از سه قسمت بدن نقص عضو شد گفته بود چوب اذیت های احمد مفتی زاده را خوردم شنیدیم گفته بودند اگر خوشبخت بودیم وظیفه ی شکنجه کردن احمد مفتی زاده را به ما نمی سپردند.


یکی از زندانیها افسر نیرو ی هوایی بو د در نقشه ی کودتا دست داشت اورا دوتایی با حاج آقا زیر هشت برده بودند می گفت من سالها نظامی بوده ام همه جور آدم دیده ام پوست کلفت، سر سخت، خوب، بد امّا ندیده ام انسانی شکنجه بشود سیلی بخورد امّا لبخند بر لب داشته باشد احمد مفتی زاده در حین شکنجه شدن با تبسم به شکنجه گرش نگاه می کرد آنهم نه تبسمی مسخره و تحقیر آمیز، دلش برای بدبختی شکنجه گر می سوخت .


به همه محبت می کرد دیگران محبت را از او یاد می گرفتند دکتر شیرازی کُرد بود در حیاط به مورچه ها غذا می داد این درس را از حاج آقا یاد گرفته بود. او می گفت من کا ره ای نیستم همه می توانند احمد مفتی زاده بشوند. خدا راه هدایت را در درون همه قرار داده است فقط باید چراغ را بدست گرفت و حرکت کرد. در باره ی اینکه دین چراغ هدایت است و انسان چگونه باید حرکت کند سیزده صفحه برایم نو شته است.


او فقط می گفت:انسان باشید!)) به همه احترام می گذاشت به همه محبت می کرد همه دوستش می داشتند من نشنیدم به کسی بد بگوید. نشنیدم کسی را نفرین کند او دشمنش را هم نفرین نمی کرد. نظر احمد مفتی زاده درباره دشمنانش این بود می گفت : پسرم!فرض کن در کوچه ای راه می روی بچه ی خرد سالی سنگی به طرفت پرت می کند و سرت را می شکند تو چکار می کنی ؟ تلافی می کنی و سرش را می شکنی ؟ نه اینها کودکانی هستند به من رهگذر سنگ می اندازند . انسان بزرکی بو د بسیار بزرگ ، برای همه ی انسا نهادعا می کرد و می گفت : خدایا اگر می شود همه دردهای عالم را به من بده تا کسی دردمند نباشد. آرزو می کرد حتی ّ دشمنانش دردی نداشته باشند.


احمد مفتی زاده جرمی نداشت آنها سر دین و عمل به قرآن با وی در گیر بودند .یک وقت در تلویزیون چند بچه به صورت کُر قرآن می خواندند بسیار گریه کرد و گفت: پسرم ! می بینی اینها قرآن را به بازی گرفته اند در عمل چقدر از قرآن دورند .می گفت جرم من دفاع از دین خداست.
حاج آقا می گفت امروز را نبین که در این چهار دیواری هستیم یک روز می بینی اندیشه و راه من، پیروان زیادی خواهد داشت و من اکنون سخن اورا در عمل می بینم .


یک روز آمدند گفتند بجز آقای مفتی زاده و چند نفر دیگر بقیه هر کدام از شما سند و وثیقه بدهید ده روز مرخصی می گیرید.(( آنها بخاطر تاثیری که بر دیگران می گذاشت اجازه نمی دادند حاج آقا برای هواخوری به حیاط برود امّا بقیه می رفتند.)) من سند و وثیقه نداشتم امّا شاید باور نکنید بدون سند ده روز مرخصی رفتم طبق تو صیه ی حاج آقا وقت و ساعت معین بر گشتم امّا چون نامم در لیست مرخصی ها نبود مرا بیرون کردند ده روز دیگر مرخصی رفتم بعداً خودشان دنبالم آمدند مسئول بند گفت: چرا خیانت کردی گفتم من اهل خیانت نیستم دقیقاً همان روز برگشتم امّا راهم ندادند. شبی در خواب قیافه ی پسری یک ساله را به من نشان دادند گفتند این پسر تو است تعبیرش را از حاج آقا پرسیدم فرمود پسرم! خدا به تو پسری می دهد وقتی پسرت یکساله شد از زندان مرخص می شوی و دقیقاً همینطور شد.


ادامه نوشته

خالوریبوار

بسم الله الرحمن الرحيم  

احمد مفتی زاده، متفکّر وبيدارگر عصر حاضر، فرزند مولانا محمود مفتی، فرزند علاّمه ملا عبدالله، فرزند ملا محمود دشهای، به سال 1312 ﻫ.ش، در سنندج ديده به جهان گشود. در سن نوجوانی علوم اسلامی متداول آن زمان را در کردستان ايران و عراق در مدّتی کمتر از چهار سال، به برکت فهم استثنايی و نبوغ فوق العادهاش به پايان رسانيد. تسلّط و احاطهی علمی و قدرت بيان در بحثهای مختلف، از او مجتهدی کم نظير و فيلسوفی ممتاز ساخته بود تا جايی که در سن هجده سالگی در مشهورترين مدرسهیدينی کردستان يعنی مسجد دارالاحسان سنندج، به جای پدر بزرگوارش، در عالی ترين سطوح به تدريس مشغول شد و تشنگان و طالبان تفسير، فقه، اصول و کلام را از علم خويش سيراب نمود.
علاّمه مفتی زاده هيچ گاه دفاع از حقوق مردم ستم ديده و غارت شدهی منطقهی خود و ساير نقاط ديگر از جمله فلسطين را ازياد نبرد و هم زمان با تدريس، با برپايی مجالس سخنرانی، به بيداری مردم پرداخت.
در سال 1337 ﻫ.ش، به تهران رفت و در بخش کردی راديو ايران شروع به کار کرد. در اين ايام که کمتر از بيست و پنج سال داشت، به جای پدرش وظيفهی تدريس را در دانشگاه تهران به عهده گرفت و از اين روی، آوازهی علم و معرفت و توانايیهای خدادادش محافل علمی، سياسی و اجتماعی روزگار خويش را فراگرفت.
در همان سالها همراه با تنی چند از صاحب نظران زبان و ادبيات کردی، اقدام به چاپ روزنامهیکردستان نمود و در سال 1342 ﻫ.ش، به دليل عضويت در حزب دمکرات کردستان ايران، دستگير و روانهی زندان شد. دوران زندان آغاز تحوّل و انسجام در افکار و انديشهی کاکه احمد مفتی زاده به شمار میرود. در آنجا بود که مشيّت خاصّ الهی بر اين تعلّق گرفت که از او شخصيتی ممتاز و هدايت يافته بسازد تا بتواند با تحمّل آزارها و سختیهای طاقت فرسا، پردهی اوهام و خرافات را از چهرهی دين حقيقی کنار زند و ابرهای تيره و تار جهل، زر، زور و تزوير را از آسمان حيات دينی و فکری ملّتهای مسلمان بزدايد و خورشيد تابناک رسالت محمّدی (ص) را بار ديگر به عالميان بنماياند. وی خود در اين باره چنين میگويد:

کز آن يک جهان فهم آموختم

در آن جا يکی درس آموختم

به صدها رموز نهان آشنا

شدم زان به وضع جهان آشنا

فريبندهی مـردم ساده کيست

بفهميدم امراض اين نسل چيست

پس از مرخصی از زندان در سال 1343 ﻫ.ش، به سنندج بازگشت و سالهای طولانی را در سختترين شرايط و در محاصرهی شديد سياسی و اقتصادی به سر بُرد؛ به طوری که از تهيّهی حداقل مايحتاج خانواده و تأمين کمترين خواستهی تنها پسر خردسالش عاجز بود. در چنين شرايطی و با اين همه فشار و سختی، بی اعتنايی و مقاومتش در برابر ساواک و وعدههای فريبندهاش، شخصيت او را در جامعه صد چندان موجّه و قابل اعتماد ساخته بود.
مدّتی بعد برای معالجهی همسر فداکارش به تهران عزيمت کرد که بعد از چندی اقامت در آن جا و پس از فوت همسر، برای هميشه به ديار خود، سنندج، مراجعت نمود. در سال1356 ﻫ.ش، با تأسيس مدرسهیقرآن ـ که بعدها به مکتب قرآن تغيير نام يافت ـ ابتدا در مريوان و سنندج و پس از آن در ديگر شهرهای کرد نشين، حرکت دينی را به صورتی جامع ادامه داد.
کاکه احمد مفتی زاده استراتژی حرکت دينی خود را بر مبنای قرآن و سنّت حضرت محمّد(ص)، مطابق نسخهی أوّل آن در مکتب قرآن جاری نمود تا از اين طريق مردم را با حقيقت دين آشنا کند و قرآن را به ميان مسلمانان بيگانه از آن، بازگرداند.
با شروع انقلاب مردم ايران، به منظور هم جهت نمودن اهل سنّت ايران با انقلاب و همچنين جلوگيری از ايجاد تفرقه ميان صفوف مبارزات مردم، کار اصلی خود را موقتاً تعطيل کرد و تا پيروزی انقلاب در سال 1357 ﻫ.ش، رهبری اهل سنّت را در اين مبارزات به عهده گرفت. چند ماه پس از پيروزی انقلاب و عبور از اين گذرگاه ضرورت، از صحنهی سياست حاکم بر ايران کناره گيری کرد و به کار اصلی خويش در مکتب قرآن پرداخت. در سال 1358 ﻫ.ش، به سبب جلوگيری از برادر کشی و همچنين اعتراض به تحميل جنگ و خونريزی در کردستان، به کرماشان هجرت کرد و پس از مدتی به تهران رفت. سرانجام در سال 1361 ﻫ.ش، در تهران از جانب حکومت وقت زندانی شد و پس از ده سال تحمّل سخت ترين شرايط زندان، با تنی رنجور و بيمار مرخص شد که سـه ماه پس از بستری شدن در بيمارستان آسيا در تهران و انجام يک عمل جراحی، در روز سـه شنبه بيستم بهمن ماه سال 1371 ﻫ.ش، روح باعظمتش زندان تن را رها کرد و به ديدار معبود شتافت. پيکر پاک او پس از انتقال به زادگاهش، باتکريم و احترام فراوان، در ميان حزن و اندوه دهها هزار نفر تشييع و به خاک سپرده شد. ياد و نامش هميشه زنده و راهش همواره پر رهرو باد.
اکنون مکتب قرآن، پس از رحلت کاکه احمد مفتی زاده، با مدد الهی و با پشتوانهی شخصيت استثنايی رهبر خود به عنوان شاهد و نمونهی عينی دين در دوران معاصر و نيز استمرار برنامه و شيوهی مورد نظر ايشان در کار دعوت، توانسته است به راه خود ادامه دهد. مکتب قرآن در اين مرحله که مرحلهیسوم از مراحل رهبری حرکت دينی به شمار میرود، با توجه به آيهی: ﴿وَ أَمرُهُم شُورَی بَينَهُم، با نظام شورايی اداره میشود که اعضای آن با اتّفاق يا اکثريت آرای پيروان انتخاب میشوند. تصميمات شوری، متناسب با اوائل مرحلهی دعوت، بر مبنای برداشت کاکه احمد مفتی زاده از کتاب و سنّت اتخاذ میشود و تبعيت از آن، به منظور حفظ يکپارچگی و وحدت اين شبه امّت و همچنين جلوگيری از ايجاد تفرقه در ميان آنان، بر کلّيهی پيروان واجب است.
وظيفهی پيروان مکتب قرآن در اوائل مرحلهی دعوت، تزکيهی خود و دعوت و هدايت ديگران است بدون فعاليتهای سياسی. بديهی است که زمان رسيدن به فعاليت و بروزهای وسيع اجتماعی و سياسی، به ميزان کسب موفقيت در اين مرحله بستگی دارد.  

شورای مديريت مکتب قرآن